Monday, February 13, 2006

?????
??? ??? ?? ?? - ???? ??? ? ??? ???? ????? ??? ?? ????? ?????? ?? ???? ????.
?????? ?? ?? ????? ??????

Sunday, November 03, 2002

امروز صبح داشتم به اين موضوع �كر ميكردم كه مهر 73 آخرين اول مهر مدرسه ر�تنم بود، و امروز صبح خنكي هوا بدجوري منو ياد صبحهاي زود تو مدرسه ميانداخت(آخه سرويس لعنتي ما رو ساعت 6:50 صبح ميرسوند مدرسه و ما تا شروع كلاسها كلي وقت داشتيم)
حالا الان هم كه ساعت 3:45 بعدازظهره همون حس آشنا داره توم وول وول ميخوره...ميدونين كدوم حس رو ميگم كه؟؟؟!!!!
همون حسي كه ديگه رو نيمكت مدرسه بند نميشدي و منتظر اولين ضربه زنگ بودي تا از تو كلاس بپري تو راهرو...
به قول دلكش: شور و حال كودكي...

Saturday, November 02, 2002

براي اونائي كه ميگن نميشه كار كرد.
اين مطلب تو سايت زنان ايران خيلي جالب بود.
عشق شادي است
عشق آزادي است
عشق آغاز آدمي زادي است.
من نه وبلاگ كلاغ سياه رومرتب ميخوندم و نه از سياست خيلي سر در ميارم ... اما از روزي كه خبر پر زدن كلاغ سياه رو شنيدم يه غمي تو دلم نشسته كه اصلا ولم نمي كنه:زندگي چيز قشنگيه، كاشكي بذارن كه براي همه آدمها قشنگ بمونه.
راستي كلاغ سياه موقع پر زدن چه حسي داشته؟؟
بغض راه گلومو بسته....

Tuesday, October 29, 2002

Listen to the pouring rain
Listen to it pour
And with every drop of rain
You know I love you more

Let it rain all night long
Let my love for you grow strong
As long as we're together
Who cares about the weather

زير اين بارون بي تابانه گرمي دستهاي مهربانت را مي خواهم....
دلم خيلي برات تنگه، انگار سالهاست كه نديدمت.

Sunday, October 27, 2002

تيواي خاك يه مطلبي نوشته بود كه حي�م اومد اينجا نيارمش:

عشق مرد چيزيست جدا از زندگي مرد، اما براي زن، عشق همه هستي زن است.
بايرون
كلمه ي واحد عشق در واقع دو معناي مت�اوت براي زن و مرد دارد. آنچه زن از عشق استنباط ميكند به اندازه ي كا�ي روشن است : عشق نه تنها دل سپردگيست ،ايثار كامل تن و جان است، بي هيچ دريغ ، بي هيچ �روگذاري ،بي چشمداشت به هر چه ديگر. اين سرشت نا مشروط عشق زن ، چيزيست كه عشق او را به ايمان تبديل ميكند، تنها ايماني كه او دارد . اما مرد : اگر او زني را دوست بدارد آنچه از زن ميخواهد همين عشق است. در نتيجه همان احساس را براي خود مسلم �رض نمي كند كه براي زن .
اگر مرداني باشند كه آنان هم همين تمايل را به ايثار كامل حس كنند، به شرا�تم سوگند، آنها مرد نيستند!!!
نيچه - خردشاد
...مردان در شددترين شي�تگيها و سهمگين ترين خودسپردگيهاشان هرگز يكسره خود را وا نميگذارند ، وقتي در برابر معشوق زانو زده اند آنچه هنوز ميخواهند تصر� كردن اوست. آنها در ژر�ناي زندگيشان سوژه هايي مستقلند. زن محبوب تنها ارزشي در شمار ارزشهاست.
سيمون دوبووار - جنس دوم
بند بند تنم
تا اعماق وجودم
آغشته به بوي دستهاي گرم و مهربان تست

و زندگيم
- لحظه لحظه زندگيم -
سرشار از حس پر شور با تو بودن.
من عاشق تصويرهاي قشنگم.نه �قط تصويرهاي بصري بلكه عاشق تصويرهاي كلامي هستم.اصلا برا همينه كه انقدر كريس دي برگ رو دوست دارم، براي اينكه هر شعرش يه صحنه قشنگ رو به تصوير ميكشه و من بعد از هر آهنگ محو زيبايي اون تابلوي كلامي ميشم.امروز نوشته هاي اون يكي بهار رو ميخوندم...تصويراشو دوست داشتم.
من امروز عجيب زندگيم مياد.
نمي دونم چي شد كه وسط اين همه دردسر و مشكل كاري اين همه شارژ شدم شايد براي اينكه يه سر ر�تم Webshots و يه عالمه عكسهاي خيلي عالي از سنگ نوردي ديدم....دلم خيلي برا يكي بدو كردن با تك تك پستي بلندي ها و تركهاي كوچولو كوچولوي روي سنگها تنگ شده...كاشكي بازم �رصتي بشه...

Sunday, August 25, 2002

نميگي نرو؛ ولي چشات داد مي زنند كه :“نــــــــــــــــــــــرو“.
من پا ش�ـل مي كنم كه نـَـرَم؛ كه بمونم؛ كه بسازم؛ كه بسازيـــم.ولي تو اين پا ، اون پا مي كني؛ شروع نمي كني؛ نمي سازي و من باز پا س�ت مي كنم كه برم و
باز چشمات �رياد ميزنند كه :“نــــــــــــــــــــــرو“.
عشق �قط تا اونجايي عشقه كه همه چي به دو ن�ر مربوط باشه، وقتي قرار شد آدماي ديگه هم توش تصميم بگيرن...همه چي من�جر ميشه.

Tuesday, August 20, 2002

ديـــــــــــــــــــــــگه
حوصـــــــــــــــــــــله
ايـــــــــــــــــــــن
حمـــــــــــــــــــــاقـــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــهاي
كــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشدار
رو
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدارم.

Monday, August 19, 2002

هشت روز در ه�ته دوستت دارم.
�جان لنون�
تمام لحظه ها، ساعتها، روزها وماهها را از شهريور سال پيش -كه س�رم را آغاز كردم - دويدم، انرژي گذاشتم و تلاش كردم تا به مديران شركت ب�همونم كه آقا جون، من نمي خوام يه كارمند معمولي باشم كه چشمش �قط به حقوق سر ماهشه و روزا رو ميگذرونه تا به اونجا برسه.من بيشتر از همه به احساس م�يد بودن و ساختن احتياج دارم ميخوام توانايي هام به خودم ثابت بشه ببينم كه ميشه يه كاري كرد.
تقريبا يك ماه ديگه يك سال تموم ميشه و من هر چي ميخوام خودمو راضي كنم كه اين يك سال خوب بوده نميشه.
مطمئنم كه از ديد مديران شركت عملكردم خوب بوده، الان هم مسئول يكياز امور توي شركتم...ولي اين دل لعنتي ولم نميكنه...�اين چيزا حــــــاليـــــــــــــــــــــــــش نمي شــــــــــــــــه.
براي اينكه ميدونه اگه همه با من ميومدن ما الان يه جاي خيلي خيلي بهتر بوديم.
ولي مشكل تو اين مملكت جهان سوم اينه كه هيچ كس قدر من ايده آليست و در راه رضاي خدا كار كن نيست.
عادت اول:عـــامــل بـــــاشــــــــــــــــــــــــيد (قسمت دوم)
اختيار (Liberty) زائيده اوضاع و شرايط است. حال آنكه آزادي (Freedom) زاييده درون انسان است.اختيار يعني انتخاب ميان اوضاع و شرايط گوناگون محيط.آزادي يعني قدرت درون براي يه كار گر�تن آن انتخابها و راهها.
رئيسم امروز بهم گ�ت:“تو ساده اي! انقدر كه يه بچه 5 ساله هم مي تونه گولت بزنه.�
و من نمي دونم كه بايد از اين موضوع خوشحال باشم يا ناراحت؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

Sunday, August 18, 2002

نتيجه يك جلسه 2 ساعته با رئيس مربوطه:
بيخود سعي نكن با مشكلات موجود بسازي و به تنهايي حلش كني.
اگرم همچي حماقتي كردي لاقل رئيس مربوطه ات رو از زور زدنهاي بيخودت مطلع كن.
گاهي وقتا نه �قط تو؛ كه رئيست هم كاري از دستش بر نمياد.
بيخود نيست كه ما جهان سومي هستيم.
اصولا من يه آدم پر انرژي و ديوونه ام.ايده اصليم هم هميشه اين جمله بوده:
دانا و نادان هر دو در يك اتاق تاريكند.دانا براي يا�تن راه خروج در اتاق جستجو ميكنه و ناچار به اين ور اون ور هم برخورد ميكنه.
براي همين هم هيچوقت برام مهم نبوده كه خيلي به اين ور اون ور نخورم، هميشه به خودم گ�تم :"And I choose it this way" (همون بحث عامل بودن در عادت اول) و قبول كردم كه پاي مشكلات و عواقب انتخابم بايستم و شروع كردم به حركت.
ولـي به خـــــــــــــدا منم آدمم، يه وقتايي كم ميارم.
اون وقتايي كه من انتخابم رو كردم، هر كاري از دستم بر ميومده رو انجام دادم ولي بازم ميخورم تو ديوار.....دنـــــــــــــــــــــــــــــــــــگـــــــــــــــــــــــــ.....
�قط به خاطر اينكه يه جاي كار به بقيه مربوطه؛ آدمايي كه ترجيح ميدن تو تاريكي بشينن تا برق بيـــــــــــــــاد!!!!!
خستم.خيــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــي خســــــــــــــــــــــــــــــــــــته.

Saturday, August 17, 2002

عـادت اول:عـامل بـاشـــيد
شمـا - نه جامعه،نه رئيس، نه خانواده، نه دوستان، نه آب و هوا - مسئول زندگي، اعمال، ر�تار و سرنوشت خود هستيد.
يك مثال خوب:
براي ر�تن به پيك نيك در آخر ه�ته از چند روز پيش برنامه ريزي كرده ايد، ولي در روز موعود هوا باراني ميشود و ناچار بايد از برنامه صر�نظر كنيد.
1- مي توانيد عصبي و ناراحت شويد از اينكه برنامه به هم خورده و خود و اطرا�يانتان روز بدي را در خانه سپري كنيد.
2- مي توانيد وضعيت موجود را پذير�ته و سعي در گذراندن روزي شاد در خانه داشته باشيد.مثلا scrabble بازي كنيد:))
كسي كه عاملانه برخورد ميكند مطمئنا راه حل دوم را برخواهد گزيد.

بعدا بيشتر توضيح خواهم داد.

دارم يه كتاب مي خونم به اسم ه�ت عادت مردمان موثر.
اينوبگم كه من اصولا طر�دار كتابهاي روانشناسي و اين حر�ا نيستم ولي از اين كتاب بدم نيومد.ايده كلي كتاب در اينه كه بايد مسايل و مشكلات رو قبل از اينكه تبديل به مشكلات حادي بشن حل كرد و در اين راه بايد از اخلاقيات منش و نه اخلاقيات شخصيت است�اده كرد.يعني بر اساس يه پايه دروني و به صورت اصولي حلشون كرد نه �قط به صورت سطحي و رو بنايي.
اينو تا اينجا داشته باشين تا بعد دونه دونه راجع به عادات بگم.

Friday, August 16, 2002

انتظار
بدترين چيز دنياست. ميدوني چرا؟براي اينكه وقتي منتظر يه چيزي هستي هي دلت ميخواد وقت زودتر بگذزه تا به اون زمان برسي، غا�ل ز اينكه اينطوري عمرتو هدر دادي.
مي دونم كه بايد مثبت بود، بايد از زمان حال بهترين است�اده رو كرد تا لحظه موعود برسه، ولي بابا جون آخه منم آدمم با ضع�اي خودم...و حالا نتيجه اش اينه كه بايد دقيقا 51 روز ديگه صبر كنم.
Dreamers Wanted
يكي ميگ�ت كه توي يك آگهي استخدام تو يه مجله خارجي برقي يكي از آيتم ها اين بوده:
Dreamers Wanted
يعني اينكه �قط منتظر يه جرقه اند!!!!!! :)

Wednesday, August 14, 2002

گ�تم ازعشق بگو، گ�ت مگر چيست به جز
گريه بيد كه در باد رها مي ماند
*بدون عنوان
منم پاك خل خلم ها...خودمو كشتم تا وبلاگمو درست كنم بعد هم يه عالمه حر� داشتم واسه زدن...يعني هنوزم دارم...اما...يعني چيزه ...من PDP(Personal Drgiri-e Pishrafte) دارم.حالا اين كه گ�تم يعني چي؟؟يعني همين كه من خلم و يك خود به زور كوچك بيني دارم كه باعث ميشه وقتي ميخوام يه چيزي بنويسم �كر ميكنم كه دارم خودمو مطرح ميكنم و به خاطر همون مرض دوميه كه گ�تم خ�ه خون ميگيرم و هيچي نمينويسم ;)

Tuesday, July 30, 2002

The loneliness of a long-distant runner
- تپ تپ...تپ تپ.....
هيچي نمي بينم.هيچي نمي شنوم...
- تپ تپ...تپ تپ.....
به جز يه صدا
- تپ تپ...تپ تپ.....
منظره ها به سرعت از كنارم رد ميشن و من ثابتم با يه صداي ثابت-صداي پاي خودم-
- تپ تپ...تپ تپ.....
خيلي دلم گر�ته.مگه هر چي رو كه داشتم بهت ندادم؟؟گريه هام، خنده هام،غمهام، شاديهام، كودكيم، بزرگيم....
اما حالا، بازم دست به دست مي كني �قط براي اينكه من مسا�رم!!! آخه اين بي اعتمادي خيلي بي انصا�يه و زجرم ميده.
ميگي اصلا موضوع بي اعتمادي نيست!!! ولي هست و خودتم خوب ميدوني.
باشه مهم نيست.
خوبيش اينه كه but life still goes on.
تمام روز در آئينه گريه ميكردم
بهار پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود.

Monday, July 29, 2002

طرح ع�ا�!!! يا ....
ميگي نه، ولي به خدا من وبلاگ درست كردم كه توش از چيزاي خوب حر� بزنم. ولي نميشه.
سه روزه دارم حرص ميخورم و سعي ميكنم كه اين طرح ع�ا� رو �راموش كنم ،لعنتي ولم نميكنه.
اصلا به من چه؟نديد بديد كه نيستم ، يه عمره عادت كرديم به همه جور توهين و تحقير، اينم روش...اصلا بي خيال.
ولي باز نميشه...ولم نميكنه...واقعا اوني كه اين طرح رو تصويب ميكرده از خودش به درك از زن و بچه اش شرمش نشده... احتمالا آقايون به اين موضوع �كر نكردن كه احتمالا دختر و پسر محصل!!! و دانشجوي !!! خودشون رو هم با اين طرح به گند ميكشند باقي بماند...
اصلا بي خيال...ما كه ديگه انقدر تحقير شديم كه بايد تا حالا خيلي پوست كل�ت تر باشيم...خودمم در شگ�تم چه طور هنوزم داره دردم مياد.
آخه آدم به كي بگه؟؟؟
ديروز صبح كه داشتم ميومدم شركت ديدم كه تو خط ويژه اتوبوس يه تصاد� شده بود و داشتن بقاياي خون و.. از رو زمين ميشستن.معلوم بود تصاد� وحشتناكي بوده.
امروز صبح كه با خواهرم داشتيم ميومديم، برام تعري� كرد كه خاله يكي از همكاراش كه ر�ته بوده پول بيمه اش رو بگيره ر�ته زير اتوبوس (همون اتوبوسي كه من بقاياي تصاد�ش رو ديدم) و له شده.با اين حال به جاي رسوندنش به بيمارستان بردنش كلانتري!!!!!!!!!!! و اون بدبخت تو كلانتري مرده.
آخه آدم به كي بگه؟؟؟

Sunday, July 28, 2002

اي خدا اين وصل را هجران مكن
سرخوشان عشق را نالان مكن.
يه زماني، خيلي وقت پيشا، خيلي از خودم خوشم ميومد.�كر ميكردم كلي حاليمه.هي بحث ميكردم، راجع به همه چي نظريه صادر ميكردم.خلاصه كلي به خودم مينازيدم.
ولي خوب، شكر خدا كه زندگي هست، عشق هست. يه ات�اقايي ا�تاد كه مجبور شدم چشمامو باز كنم و از اول �كر كنم و ببينم كه آدم نه با حر�اي قشنگش كه با ر�تاراي قشنگش آدمه.
يادمه يه بار ر�ته بوديم بوئين زهرا.يكي از آشناهامون اون ورا زمين داشت.توي راه برامون از زندگي سخت كارگري كه اونجا زندگي ميكرد تعري� كرد و دقيقا يادم نيست اما يه چيزي راجع به گذشت اون آدم تعري� كرد.و من تمام اونروز رو به اين �كر ميكردم كه من با اين همه تئوري و حر�اي گنده گنده عمرا همچين گذشتي نميكردم.
از اون روز ديگه تصميم گر�تم كه زياد راجع به زندگي حر� نزنم، زندگي رو زندگي كنمدرست مثل اون كارگر كه حر�هاي منو زندگي كرده بود.
برادرم-كودك ديروز-
مردي شده است امروز
مي بينمش كه رشد مي كند
قد علم مي كند
و مردي مي شود.
مردي كه از حضور دستهاي قدرتمندش بر سيمهاي گيتار
نغمه هاي زندگي جان مي گيرند.

Wednesday, July 24, 2002

و چشمان ما ديگر ما را كور نكرد.
يادمه يه زماني تو كلاس زبان يه دوست خيلي خيلي خوب داشتم و اين جمله رو براش نوشتم.
هيچوقت �كر نميكردم روزي برسه كه اين كاغذ با دوستم بره لنگه دنيا و من انقدر دلم برا اون دوست تنگ بشه :((
ولي خوشحالم كه هنوزم بهم اعتماد داره.

Tuesday, July 23, 2002

كودك، دستهايت را به من بده تا در پرتو اطميناني كه به من داري راه روم.

Monday, July 22, 2002

خيلي دلش ميخواست كه ادم م�يدي باشه و بتونه به همه كمك كنه.دلش ميخواست كه همراه با ادماي دور و برش بره بالاتر.همه با هم رشد كنند.بهش گ�تن كه بشه مسئول يه سري ادم و اونم با كله قبول كرد.�كر كرد هوراااا حالا كه يه كم بزرگتر شدم ميتونم م�يدتر باشم.
و شروع كرد.دويد..دويد....انرژي گذاشت...اما نتيجه �قط همين دو تا چيز بود...اينكه آدما تا خودشون نخوان بالاتر نميرن و حتي ارزش تلاش تو رو هم برا بالاتر بردنشون درك نميكنن....و دوم اينكه...اوه...اون هنوز يه بچه كله پوك ايده اليسته
من هميشه همين بودم.هر وقت ميخوام يه چيزي خيلي خوب از آب دربياد انقدر مته به خشخاش ميذارم و سخت ميگيرم كه معمولا اون كار رو هيچوقت انجام نميدم.
حالا شده حكايت اين حضرت بلاگر.دلم نمياد هر مزخر�ي توش بنويسم و �كر ميكنم كه بايد حتما كلي حر� مهم داشته باشم كه نميشه.شايد تقصير اين همسايه يا اون همسايه يا بقيه باشه كه هر چي حر� بود واسه گ�تن زدن. :(

Wednesday, July 17, 2002

خوب...بلاخره درست شد...
آخه يه اشتباه كوچيك باعث مي شد نتونم �ارسي بنويسم...
بعدش اصلا بي خيال بلاگر شدم و ر�تم پرشين بلاگ...ولي همه ادماي محا�ظه كار دنيا ازم خواستن كه اونجا ننويسم.منم كل قضيه رو بي خيال شدم.
ولي حالا هوراااااااا.....منم به دنياي مدرن بلاگر پيوستم.
سلام.
نمي دونم اين بلاخره كار ميكنه يا نه؟...پس پستش ميكنم ببينم چي ميشه؟